تبليغاتX
بر مدار عشق...
............

بادل تنگ به سوی توسفربایدکرد....

 

 ازسوی خویش به میخانه گذربایدکرد.........


 

نوشته شده توسط یک جرعه عطش در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ساعت 12:44 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

ع ش ق

هوالمحبوب...

 

 

" جاذبه خاك به ماندن ميخواند و آن عهد باطني , به رفتن .



عقل به ماندن ميخواند و عشق به رفتن ...



و اين هر دو را خداوند آفريده است ,



تا وجود انسان , در آوارگي و حيرت

 

ميان عقل و عشق معنا شود ...




اي دل تو چه ميكني ؟ ميماني يا ميروي ؟ "



تو چه میکنی ؟



تو چه میکنی ؟



تو چه میکنی ؟



.....


 

نوشته شده توسط یک جرعه عطش در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ساعت 9:16 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت

كاش

 

اي كاش دوست درد دلم رادواكند

 

گرمهربانيم ننمايد جفاكند

 

صوفي كه از صفابه دلش جلوه اي نديد

 

جامي ازاوگرفت  كه باان صفاكند

 

دردي زبي وفاي دلبر به جان ماست

 

ساقي بيارساغرمي تاوفاكند.........


 

نوشته شده توسط یک جرعه عطش در جمعه نهم مرداد 1388 ساعت 10:29 بعد از ظهر موضوع حرفهای دل تنگی یک رفیق | لینک ثابت

یا ابا صالح ....

مهدیا....

 

   توازماگمنام تری ،شگفتا

 

 

   ماازتوغایب تریم ،حسرتا

 

 

   تومهربانی راازخدای خودآموختی ،خرما

 

 

   ازماآنچه برنیامد توبرآوردی ،مرحبا......

 

 

                                    اللهم العجل لولیک الفرج

 

 


 

نوشته شده توسط یک جرعه عطش در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 ساعت 0:0 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت

؟؟؟؟

هوالمحبوب
 
چون شد دلبر وبا یار وفادار چه کرد؟
 
آه از نرگس جادو که چه بازی انگیخت .
 
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد .
 
کسی می آید .کسی دیگر. کسی بهتر .
 
کسی که مثل هیچکس نیست .
 
(فروغ فرخزاد)
 
میدانی احساس خفقان کی به سراغ
 
انسان می آید ؟ وقتی که احتیاج داشته
 
باشی  ثابت کنی که هوای اطرافت را
 
تنفس میکنی . وقتی بخواهی زنده بودن
 
را اثبات کنی . وقتی باید ثابت کنی  که
 
 حقیقتی وجود دارد . حقیقتی که بودنش
 
احساس کردنی نیست ووجودش منشا
 
احساس است .چگونه مادریِ مادر قابل
 
اثبات است؟ چگونه وجود مشعلی را که
 
شمع جانم را برافروخته ثابت کنم؟ وقتی
 
گرمیش تنها دلیل زنده بودن من است
 
....................................


 

نوشته شده توسط یک جرعه عطش در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 ساعت 7:25 بعد از ظهر موضوع حرفهای دل تنگی یک رفیق | لینک ثابت

بیایید بخواهیم

ما هنوز درپیچ و خم یک کوچه مانده ایم

  بیایید بخواهیم...

 

   بیایید از خدا بخواهیم بگیرد از ما هر انچه را

 

   که ما را از او می گیرد...

 

   بیایید از خدا به سوی خدا فرار کنیم ...

 

   بیایید باور کنیم که هنوز در اول راه ماند هایم...

 

   بیایید دائم شکر گذار باشیم که شاید بدترین

 

   شرایط زندگی ما برای یکی دیگر ارزو باشد...

 

ما ادما عادت کردیم فقط نداشته هامون  

را بشماریم شاید به این خاطر که داشته

هامون قابل  شمردن نیستند وبه اخرش

 نمی رسیم...

 


 

نوشته شده توسط یک جرعه عطش در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 ساعت 9:40 بعد از ظهر موضوع ناگفتهای سکوت | لینک ثابت

عمه سادات سلام علیک

 

روح عبادات سلام علیک...


 

نوشته شده توسط یک جرعه عطش در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 ساعت 6:20 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

گفت.....

گفتم: در گروه خود چه کاره ای؟

 

گفت: دروازه بان دلم!

 

گفتم: این هم شد کار؟ برو تو خط حمله.

 

گفت: فکرم از دروازه بان مطمئن نیست.

 

دلم یک دوازه بان است.اگر کنترل نکنم،

 

می بینی پی در پی گل میخورم.

 

 گفتم: مثلا چه گلی؟

 

گفت: گل گناه،گل هوس،گل غرور،گل دوستیهای حساب نشده،

 

گل غفلت از آینده و آخرت!

 

گفتم: چطور است جمع شویم و با «تیم ابلیس» مسابقه دهیم؟

 

گفت: به شرط این که خودم دوازه بان باشم،چون میدانم که از چه 

 

زاویه ای «توپ گناه» را به طرف دوازه ی دلها شوت می کنند.

 

گفتم: قبول. ولی از کجا این تجربه را کسب کرده ای؟

 

گفت: زاویه ی حمله ی ابلیس«غفلت» است و غرور وقتی چراغ

 

«یاد» خاموش میشود، غرور به دشمن«گرا» می دهد،آن گاه گل

 

گناه دروازه دل را می گشاید.شیطان،حریف قدری است.

 

گفتم: پس تو «خط دفاع» رو بیشتر دوست داری!

 

گفت: آدم اگر نتواند دفاع خوبی داشته باشد،مهاجم خوبی هم نمی شود.

 

گفتم: دیگر کدام زاویه را باید مراقب بود؟

 

گفت:

 

خواهی ز تیم ابلیس شکست

 

باید دفاع از دل و دیده نشست

 

چون شوت شود بسوی دل توپ گناه

 

دوازه ی دل به روی آن باید بست

 

گفتم: دوازه بانی هم عجب لذتی دارد!

 

گفت: به شرط آن که گل نخوری و حمله ی شیطان را دفع کنی.

 

 

«جهاد با نفس» به همین جهت بالاترین مبارزه هاست.

 


 

نوشته شده توسط یک جرعه عطش در یکشنبه نهم فروردین 1388 ساعت 12:22 بعد از ظهر موضوع حرفهای دل تنگی یک رفیق | لینک ثابت

.....

 

 

   اسمان رنگ خداگشت بیاپربزنیم

 

   باغ خورشیدپرازچلچله هاگشت بیاسربزنیم

 

   فصل مهمان شدن پنجره هایادت هست

 

   پشت درجای غریبی است بیادربزنیم

 

   یک نفربازمرادرخودمن میخواند

 

   پرپروازنداریم که پرپربزنیم

 

   بازازمزرعه من بوی علف میشنوم

 

   جای پروانه چه خالیست بیا پربزنیم...................


 

نوشته شده توسط یک جرعه عطش در دوشنبه سوم فروردین 1388 ساعت 5:22 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

نزدیکای عید که می شه...

 

دوباره باز بوی قرارگاه می اید...

 

نمی دونم امسالم دعوتم می کنن یا نه!

 

فقط می دونم تنها جایی که ارامش دارم روی خاک اونجاست

 

شهدا دلم براتون تنگه...

 

دلم توی طلائیه جا مونده قبولم کنید که بیام...

 

 

 


 

نوشته شده توسط یک جرعه عطش در شنبه هفدهم اسفند 1387 ساعت 9:29 بعد از ظهر موضوع همراه با شهدا | لینک ثابت